X
تبلیغات
رایتل


























بانوی بهار

چند وقتیست امیر عادت کرده پنجره آشپزخانه را باز کند و سرش را بیرون ببرد و برای خودش آواز بخواند روزهای عزاداری مداحی هم میکرد هر چه هم میگفتم این کار درست نیست گوش نمیداد دیروز هم دوباره پنجره را باز کرده بود و سرش را بیرون برده بود برای خودش چه چه میزد هر چه صدایش کردم جوابم را نداد یعنی صدایش به قدری بلند بود که صدای مرا نمیشنید رفتم کنارش و اول با قربان صدقه بعد هم به توپ و تشر از پنجره دورش کردم و کلی هم دعوایش کردم ( آیکون یک مادر بد اخلاق) البته که بچه اگر حرف گوش ندهد باید کمی اخلاق را تغییر داد.. خلاصه این که امروز رفتم امیر را از مهد بیاورم یکی از همسایه های ساختمان روبرو مرا دید سلام و علیکی کرد و گفت: ماشالا چه پسر خوشگلی داری " من هم که قند در دلم آب میشد با خنده و رضایت تشکر کردم که یکدفعه گفت: این چند مدت به همسرم میگم خوشگلیه بچه اصلا مهم نیست مهم سلامت روحی بچه هست ببین این پسر همسایه روبه رویی خیلی نازو دوست داشتنیه اما طفلک عقب مونده ذهنیه هر روز سرش و از پنجره میاره بیرون و داد و بیداد راه میندازه خدا به پدر و مادرش صبر بده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تصور کنید حال من را در آن لحظه از شدت ناراحتی کم مانده بود حرف نامربوطی به آن خانم بزنم اما باز خودم را کنترل کردم.. گفتم: خانم به نظر شما هر بچه ایی سرشو از پنجره بیرون بیاره و آواز بخونه عقب موندست؟ زن نگاهی به من کرد و گفت: نه اصلا اینطور نیست اما من اینطور فکر کردم ..

گفتم : فکر شما کاملا اشتباهه این پسر من نگاه کنید ببینید علایم عقب افتادگی رو در این بچه میبینید حتی میتونید تست هوش هم بگیرید اگر پسر من این کارو میکنه به خاطر بچگی و شیطنت خاص این سن و ساله .. زن که قرمز شده بود و دستپاچه گفت یعنی بچه شما سالمه ؟ گفتم اگر شک دارید باهم میبریمش پیش دکتر روانپزشک تا به شما بگه که چقدر زود قضاوت کردید و عجولانه تصمیم گرفتید و الان هم مزاحم من شدید با این که نمیتونم زیاد سرپا بایستم اما به احترام همسایگی اینجا موندم و دارم نظریات عجیب و غریب شما رو گوش میدم..

زن که شرمندگی از وجناتش پیدا بود کلی عذر خواهی کرد و رفت و من ماندم  با کلی سوال و ناراحتی اعصاب خورد شده .. درد و استرس خودم در این دوران کم است موارد این شکلی هم روحیه آدم را به کل از بین میبرد..چه مردم شاهکاری داریم ما..

این روزها هم خوبم هم بد اینجا هم که هر موقع پست گذاشتم زنجموره کردم دیگر خودم هم خجالت میکشم دوستان حال مرا درک میکنند ... سونوی  سه بعدی هم دادم پسر نازم را دیدم و از خوشحالی اشک ریختم لحظه ایی که انگشت شستش را درون دهانش میبرد را هیچوقت فراموش نخواهم کرد..خدایا شکرت که فرزندم سالم است...

نوشته شده در 12 آذر 1391ساعت 02:39 ب.ظ توسط بانوی بهار


Design By : Pichak